تبليغاتX
من هستم

من هستم

زنگ تفریح

شاسوسا


كنار مشتي خاك

در دور دست خودم تنها نشسته ام

نوسان ها خاك شد

و خاك ها از ميان انگشتانم لغزيد و فرو ريخت

شبيه هيچ شده اي

چهره ات را به سردي خاك بسپار

اوج خودم را گم كرده ام

مي ترسم از لحظه ي بعد

و از اين پنجره اي كه به روي احساسم گشوده شد

برگي روي فراموشي دستم افتد برگ اقاقيا

بوي ترانه ي گمشده مي دهد

بوي لالايي كه روي چهره ي مادرم نوسان مي كند

از پنجره

غروب را به ديوار كودكي ام تماشا مي كنم

بيهوده بود بيهوده بود

اين ديوار روي درهاي باغ سبز فرو ريخت

زنجير طلايي بازي ها و دريچه ي روشن قصه ها زير اين آوار رفت

آن طرف سياهي من پيداست

روي بام گنبدي كاهگلي ايستاده ام

شبيه غمي

و نگاهم را به بخار غروب ريخته ام

روي اين پله ها غمي تنها نشست


+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 15:31  توسط رفولین و ماهشاد  | 

واحه ای در لحظه

به سراغ من اگر می آیید ،

پشت هیچستانم .

پشت هیچستان جایی است .

پشت هیچستان رگ های هوا ،پر قاصدهایی است .

که خبر می آرند ،از گل واشده ی دورترین بوته ی خاک.

روی شن ها هم ، نقش های سم اسبان سواران ظریفی ست که صبح

به سر تپه ی معراج شقایق رفتند.

پشت هیچستان ، چتر خواهش باز است :

تا نسیم عطشی در بن برگی بدود،

زنگ باران به صدا می آید.

آدم اینجا تنهاست

و در این تنهایی ، سایه ی نارونی تا ابدیت جاری است .

به سراغ من اگر می آیید ،

نرم و آهسته بیایید ، مبادا که ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من.

(سهراب سپهری )

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 0:24  توسط رفولین و ماهشاد  | 

پنجره

يك پنجره براي ديدن

يك پنجره براي شنيدن

يك پنجره كه مثل حلقه چاهي

در انتهاي خود به قلب زمين مي رسد

و باز مي شود به سوي وسعت اين مهرباني مكرر آبي رنگ

يك پنجره كه دست هاي كوچك تنهايي را

از بخشش ستاره هاي كريم سرشار مي كند

و مي شود از آنجا خورشيد را به غربت گل هاي شمع داني

مهمان كرد

يك پنجره براي من كافيست


+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 22:11  توسط رفولین و ماهشاد  |